ورود به سایت






دریافت رمز عبور
عضویت در سایت

آمار

عضو: 16
مطلب: 89
سایت: 0
بازدیدکنندگان: 64237

لینک Rss مطالب

آدرسهای مرتبط

Mitra Global CMS Mitra Global CMS Mitra Global CMS
 
شهید مصطفی مازح ( اولین شهید فرمان تاریخی امام مبنی بر قتل رشدی مرتد)
نگارش یافته توسط گلزار شهدا   
25 آبان 1388 ساعت 22:06

با یاد تو هر دولت و مرامی را كه مقابل اسلام بایستد ،‌نابود خواهیم كرد . سعادتمندند كسانی كه تو را شناختند … سعادتمندند كسانی كه از راه تو پیروی كردند .سعادتمندند كسانی كه به كلام تو گوش فرا دادند . و سعادتمندند كسانی كه به نام جمهوری اسلامی شما پرچم اسلام را برافراشتند . ای امام عزیز … همانا من با تو پیمان می بندم كه همیشه در راه روشن تو خواهم بود و تحت اوامر نائب بر حقت سید علی خامنه ای ، بر این راه روشن باقی خواهم ماند

قسمتی از وصیت نامه شهید مصطفی مازح

 

مصطفی مازح جوان انقلابی عضو حزب‏اللَّه‏لبنان، پس از صدور فرمان تاریخی حضرت امام(ره) مبنی بر اعدام سلمان‏رشدی، نویسنده كتاب موهن آیات شیطانی، خود را به محل اقامت این نویسنده مرتد در لندن رساند و در حالی كه با خود مقادیر زیادی مواد منفجره حمل می‏كرد در ساختمان وی جای گرفت. هرچند در این انفجار به سلمان رشدی آسیبی نرسید و مصطفی به شهادت رسید، ولی پیام رسای امام خمینی(ره) در گوش جهانیان به صدا درآمد كه پیروان حضرتش، سلمان رشدی را رها نخواهند كرد.


تاریخ بروز رسانی ( 25 آبان 1388 ساعت 22:21 )
ادامه مطلب...
 
در جريان تدارك همايش وحدت شيعه و سني جمعي از فرماندهان سپاه به مقام شهادت نائل شدند
نگارش یافته توسط گلزار شهدا   
26 مهر 1388 ساعت 14:59
سردار شوشتري جانشين فرمانده زميني سپاه و برخي ديگر از فرماندهان سپاه در شهر سرباز استان سيستان و بلوچستان به مقام شهادت نائل شدند.

به گزارش خبرنگار خبرگزاري فارس از زاهدان، فرماندهان نيروي زميني سپاه در محدوده پيشين شهرستان سرباز ترور شدند.
سردار شوشتري كه با هدف شركت در جلسه سران طوايف و ريش‌سفيدان راهي منطقه پيشين در محدوده منطقه سرباز شده بود، توسط افراد ناشناس مورد حمله قرار گرفته و ترور شد.
گزارش خبرنگار دفاعي خبرگزاري فارس نيز حاكي است،‌ صبح امروز در اقدامي تروريستي جمعي از فرماندهان سپاه استان سيستان و بلوچستان به فيض شهادت نائل آمدند.
در اين اقدام تروريستي سردار نورعلي شوشتري جانشين فرمانده نيروي زميني سپاه پاسداران انقلاب اسلامي و فرمانده قرارگاه قدس،‌ سردار محمدزاده فرمانده سپاه استان سيستان و بلوچستان، فرمانده سپاه ايرانشهر و فرمانده سپاه سرباز و فرمانده تيپ اميرالمومنين (ع) به شهادت رسيدند.
اين اقدام تروريستي زماني به وقوع پيوست كه اين گروه از فرماندهان در تدارك برگزاري همايش وحدت ميان عشاير شيعي و سني كشور بودند.
 
روايتي دست اول از عمليات استشهادي در خليج فارس
نگارش یافته توسط گلزار شهدا   
16 مهر 1388 ساعت 01:33
16 مهر ماه سالگرد شهادت نادر مهدوي و همرزمانش/1
روايتي دست اول از عمليات استشهادي در خليج فارس

در جريان "عمليات شهادت‏طلبانه " در 16 مهر1366عليه هلى‏كوپترهاى آمريكايى، اكثر اعضاى "ناو گروه‏هاى قرارگاه نوح نبى " به شهادت رسيدند. آن چه مى‏خوانيد روايتى است دست اول از يكى از مجريان اين "عمليات استشهادى " كه به تقدير الهى جان بر برد .


سال 1366، سال آغاز اولين دور از جنگ‏هاى دريايى ميان قواى نظامى ايران اسلامى و ناوگان متجاوز خارجى بود. اين جنگ در ادبيات سياسى با نام "جنگ اول نفت‏كش‏ها " شناخته مى‏شود. مسؤوليت اصلى عملياتى در اين ميدان، بر عهده نيروى دريايى سپاه پاسداران بود و روش عملياتى سپاه بر استفاده از قايق‏هاى كوچك تندرو موسوم به "عاشورا " و "طارق " تكيه داشت. نقطه اوج اين جنگ، طرح ناكام حمله به بندر نفتى "رأس الخفجى " و عمليات موفق سرنگون ساختن هلى‏كوپترهاى نيروى دريايى آمريكا بود كه توسط "ناو گروه‏هاى قرارگاه نوح نبى " به فرماندهى شهيد "نادر مهدوى " به اجرا درآمد. البته در جريان "عمليات شهادت‏طلبانه " در 16ذ مهر 1366عليه هلى‏كوپترهاى آمريكايى، اكثر اعضاى اين ناو گروه به شهادت رسيدند. آن چه مى‏خوانيد روايتى است دست اول از يكى از مجريان اين "عمليات استشهادى " كه به تقدير الهى جان بر برد و به اسارت نيروهاى آمريكايى درآمد. جريان بازجويى او و چند همرزم ديگرش را به دليل حجم بالاى طلب، به زمان ديگرى واگذار كرديم. روحشان شاد

*درجلسه خيلى محرمانه اي شركت كرديم . در آن جلسه اعلام كردند كه مى‏خواهيم به جايى [در عربستان] حمله كنيم و آن جا را بزنيم. [نام محل مورد نظر بندر رأس الخفجى ]بود. قرار بود به سواحل آنجا حمله كنيم و چاه‏هاى نفتش را كلاً منهدم كنيم و به آتش بكشيم. [اين عمليات‏به تلافى كشتار حاجيان ايرانى در عربستان سعودى و انهدام اسكله‏هاى نفتى ايران توسط ناوگان آمريكا طراحى شده بود] علاوه بر ما، بچه‏هاى تيپ اميرالمؤمنين براى اين مانور آمده بودند. جمعى از بسيجى‏هاى بوشهرى نيز بودند. هياهوى عجيبى بر پا شده بود. به ما تذكر داده بودند كه اين عمليات بايد كاملاً محرمانه باقى بماند. بعد از دو ماه كار و فعاليت مداوم، روز موعود فرا رسيد. بعد از ظهر بود كه از حوضچه زديم بيرون. بيش از سيصد فروند قايق در اين عمليات شركت داشت. همه شهادتين خود را گرفته و با وضو حركت كرده بوديم. شب قبل به ما گفته بودند كه بعيد است كسى از اين حمله جان سالم بدر ببرد، به همين علت هم نام عمليات را "مانور شهادت " گذاشته بودند. عنوان "مانور " را به اين علت گذاشته بودند كه دشمن نداند ما قصد "حمله عملى " داريم.
ناوهاى آمريكايى در سرتاسر منطقه حاضر بودند و همه حركات ما را زير نظر داشتند، به همين علت، بازگشت امكان نداشت. هيجان عجيبى همه ما را گرفته بود و از اين كه چند ساعت ديگر به شهادت مى‏رسيم دل در دلمان نبود. قرار بود نيروها خود را به منابع و چاه‏هاى نفتى [رأس الخفجى] برسانند، خيلى سريع مواد منفجره را بگذارند و سپس قايق‏ها مواضع را زير آتش بگيرند. همگى تا "سكوى سروش " رفتيم. قرار بود در آنجا ما را سازماندهى نهايى بكنند و به طرف مقصد حركت كنيم. همه قايق‏ها كنار هم پهلو گرفته بودند. يكى شام مى‏خورد، ديگرى نماز مى‏خواند و ديگرى گريه و دعا مى‏كرد، آن ديگرى با دوستانش وداع مى‏كرد. منظره عجيبى بود و همه حال غريبى داشتيم. هوا كم‏كم خراب شد و موج دريا، قايق‏ها را به شدت تكان مى‏داد. در اين هنگام اعلام كردند كه حمله لو رفته است.
در اين ميان، چند قايق هم خراب شد. به ما گزارش دادند كه كل منطقه به محاصره ناوهاى آمريكايى درآمده است. ناچار حمله لغو شد و ما از "سكوى سروش " به طرف خارك كه نزديكترين مكان به ما بود، حركت كرديم. قايق‏هايى را هم كه خراب شده بود، يدك كشيديم.
من و مهدوى و بيژن گرد با ناوچه‏اى از سكوى سروش عبور كرديم تا ببينيم جريان چيست.
گفتم: نادر، معلوم است حمله لو رفته و آمريكايى‏ها هم آن را لو داده‏اند. نگاه كن ناوهاى آمريكايى دور تا دورمان حلقه زده‏اند.
نادر گفت: مى‏دانم؛ اما مى‏خواهم از نزديك ببينم!
گفتم: حالا كه اين‏طور است، هر جا كه تو رفتى، ما هم مى‏آييم.
شب بود. سه چهار كيلومتر از سكوى سروش دور شديم. رادار كشتى را خاموش كرده بوديم؛ چون نيروهاى آمريكايى مستقر در خليج فارس ممكن بود از روى رادار پى به هويت ما ببرند و شناسايى‏مان كنند. البته هر از چند گاهى رادار را روشن مى‏كرديم. رادار را كه روشن مى‏كرديم، آنچه كه مى‏ديديم، وحشت مى‏كرديم. صفحه رادار پر بود از ناوها و كشتى‏هاى آمريكايى كه در حالت آماده باش كامل بودند. وضعيت چنان خراب بود كه نمى‏شد در منطقه ماند. از اين‏رو، "نادر مهدوى " فرمان داد كه ما هم به عقبه نيروها بپيونديم. رفتيم به خارك و تا صبح در جزيره استراحت كرديم. ...........
 

تاریخ بروز رسانی ( 16 مهر 1388 ساعت 01:47 )
ادامه مطلب...
 
لبخند های پشت خاکریز
نگارش یافته توسط www.golzareshohada.com   
14 مهر 1388 ساعت 23:19

تا به حال غصه دار و غمگین ندیده بودمش. همیشه دندان های صدفی سفید فاصله دارش از پس لبان خندانش دیده می شد. قرص روحیه بود! نه در تنگناها و بزبیاری ها کم می آورد و نه زیر آتش شدید و دیوانه وار دشمن. یک تنه می زد به قلب دشمن. به قول معروف خطر پیشش احساس خطر می کرد! اسمش قاسم بود. پدرش گردان دیگر بود. تره به تخمش می رود، قاسم به باباش. هر دو بشاش بودند و دل زنده. خبر شهادت دادن به برادر و دوستان شهید، با قاسم بود:

- سلام ابراهیم. حالت چطوره؟ دماغت چاقه؟ راستی ببینم تو چند تا داداش داری؟

- سه تا، چه طور مگه؟

- هیچی! از امروز دو تا داری. چون داداش بزرگت دیروز شهید شد!

- یا امام حسین!

به همین راحتی! تازه کلی هم شوخی و خنده به تنگ خبر می بست و با شنونده کاری می کرد که اصل ماجرا یادش برود هر چی بهش می گفتم که: «آخر مرد مؤمن این چطور خبر دادن است؟ نمی گویی یک هو طرف سکته می کند یا حالش بد می شود؟» می گفت: «دمت گرم. از کی تا حالا خبر شهادت شده خبر بد و ناگوار؟!»

- منظورم اینه که یک مقدمه چینی، چیزی...

- یعنی توقع داری یک ساعت لفتش بدم؟ که چی؟ برادر عزیزتر از جان! یعنی به طرف بگویم شما در جبهه برادر دارید؟ تا طرف بگوید چطور؟ بگویم: هیچی دل نگران نشو. راستش یک ترکش به انگشت کوچکه پای چپش خورده و کمی اوخ شده و كلی رطب و یابس ببافم و دلش را به هزار راه ببرم و بعد از دو ساعت فک تکاندن و مخ تیلیت کردن خبر شهادت بدهم؟ نه آقاجان این طرز کار من نیست. صلاح مملکت خویش خسروان دانند! من کارم را خوب فوت آبم.»

نرود میخ آهنین در سنگ! هیچ طور نمی شد بهش حالی کرد که... بگذریم. حال خودم معطل مانده بودم که به چه زبان و حسی سراغ قاسم بروم و قضیه را بهش بگویم. اول خواستم گردن دیگران بیندازم. اما همه متفق القول نظر دادند که تو – یعنی من – فرمانده ای وظیفه من است که این خبر را به قاسم بدهم.

قاسم را کنار شیر آب منبع پیدا کردم. نشسته و در طشت کف آلود به رخت چرکهایش چنگ می زد. نشستم کنارش. سلام علیکی و حال و احوالی و کمکش کردم. قاسم به چشمانم دقیق شد و بعد گفت: «غلط نکنم لبخند گرگ بی طمع نیست! باز از آن خبرها شده؟» جا خوردم.

- بابا تو دیگه کی هستی؟ از حرف نزده خبر داری. من که فکر می کنم تو علم غیب داری و حتی می دانی اسم گربه همسایه چیه؟

رفتیم و رخت ها را روی طناب میان دو چادر پهن کردیم. بعد رفتیم طرف رودخانه که نزدیک اردوگاه بود. قاسم کنار آب گفت: «من نوکر بنده کفشتم. قضیه را بگو، من ایکی ثانیه می روم و خبرش را می رسانم. مطمئن باش نمی گذارم یک قطره اشک از چشمان نازنین طرف بچکه!»

- اگر بهت بگویم، چه جوری خبر می دهی؟

- حالا چی هست؟

- فرض کن خبر شهادت پدر یکی از بچه ها باشد.

- بارک الله. خیلی خوبه! تا حالا همچين خبری نداده ام. خب الان می گویم. اول می روم پسرش را صدا می زنم. بعد خیلی صمیمانه می گویم: ماشاءالله به این هیکل به این درشتی! درست به بابای خدابیامرزت رفتی!... نه. اینطوری نه.

آهان فهمیدم. بهش می گویم ببخشید شما تو همسایه تان کسی دارید که باباش شهید شده باشد؟ اگر گفت نه می گویم: پس خوب شد . شما رکورددار محله شدید چون بابات شهید شده!... یا نه. می گویم شما فرزند فلان شهید نیستید؟ نه این هم خوب نیست. گفتی باید آرام آرام خبر بدم. بهش می گویم، هیچی نترس ها. یک ترکش ریز ده کیلویی خورد به گردن بابات و چهار پنج کیلویی از گردن به بالاش را برد ... یا نه ....

دیگر کلافه شدم. حسابی افتاده بود تو دنده و خلاص نمی کرد.

- آهان بهش می گویم: ببخشید پدر شما تو جبهه تشریف دارن؟ همین که گفت: آره. می گویم: پس زودتر بروید پرسنلی گردان تیز و چابک مرخصی بگیرید تا به تشیيع جنازه پدرتان برسید و بتوانید زودی برگردید به عملیات هم برسید! طاقتم طاق شد. دلم لرزید. چه راحت و سرخوش بود. کاش من جاش بودم. بغض کردم و پرده اشکی جلوی چشمانم کشیده شد. قاسم خندید و گفت: «نکنه می خوای خبر شهادت پدر خودت را به خودت بگی؟! اینکه دیگه گریه نداره. اگر دلت می خواد خودم بهت خبر بدم!» قه قه خندید. دستش را تو دستانم گرفتم. دست من سرد بود و دست او گرم و زنده. کم کم خنده اش را خورد. بعد گفت: «چی شده؟» نفس تازه کردم و گفتم: «می خواستم بپرسم پدرت جبهه اس؟!» لبخند رو صورتش یخ زد. چند لحظه در سکوت به هم نگاه کردیم. کم کم حالش عادی شد تکه سنگی برداشت و پرت کرد تو رودخانه. موج درست شد. گفت: «پس خیاط هم افتاد تو کوزه!» صدایش رگه دار شده بود. گفت: «اما اینجا را زدید به خاکریز. من مرخصی نمی روم. دست راستش بر سر من.» و آرام لبخند زد. چه دل بزرگی داشت این قاسم.

 

کتاب رفاقت به سبک تانک صفحه 103

تاریخ بروز رسانی ( 15 مهر 1388 ساعت 19:40 )
 
سالروز شهادت بسیجی شهید سعید سوهانی
نگارش یافته توسط گلزار شهدا   
13 مهر 1388 ساعت 17:07
والپیپر شهید سعید سوهانی به مناسبت سالروز شهادت این شهید .
 
 
 
 
 
 
تاریخ بروز رسانی ( 13 مهر 1388 ساعت 17:17 )
 
<< شروع < قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 بعد > پایان >>

صفحه 11 - 15 از 50
 
Mitra Global CMS Mitra Global CMS Mitra Global CMS

نظر سنجی

آیا کشته شدگان در حوادث کهریزک شهید محسوب می شوند؟
 

تصویر اتفاقی

majid yazdanfar.jpg

حاضرین در سایت

حاضرین در سایت : 8 نفر مهمان
Advertisement