|
من شبح را ديدم. خود خودش بود. آنجا روي مبل راحتي، درست روبهروي من نشسته بود و داشت راست راست به من نگاه ميكرد. دفعه اولي كه ديده بودمش همهچيز با اينبار فرق ميكرد. آن دفعه نميشناختمش. همهچيز عادي بود. اما اين بار اين خود خودش بود كه ساعت يك بعد از نيمهشب توي مبل راحتي فرو رفته بود و داشت به حرفهاي ما گوش ميداد...
ساعت حوالي 12 ظهر بود. ماشين توي پاركينگ سفارت دوري زد و ايستاد. همگي پنج دقيقهاي منتظر نشستيم تا سروكله يك هايس يا همچو چيزي پيدا شد. ساك و وسايلمان را گذاشتيم پشت ماشين و سوار شديم. يك ربع بعد جلوي يك امارت هفت، هشت طبقه پياده شديم. ساختمان تلويزيون المنار بود. ساختماني كه در بمباران سال 2006 تا زيرزمينش هم كه آرشيو فيلم شبكه بود سوخت و نابود شد. با اشاره راهنما ساكهايمان را از عقب ماشين برداشتيم و مرتب چيديم توي اتاق اطلاعات و نگهباني ساختمان كه همانجا در طبقه همكف بود. ساكها را بازرسي كردند، اما خودمان را نه. بعد پشتسر راهنما سوار آسانسور شديم و رفتيم بالا. طبقه سوم يا چهارم پياده شديم. داخل يك اتاق با آب پرتقال از ما پذيرايي كردند. هنوز نشسته و ننشسته گفتند راه بيفتيد. آمديم پايين. ماشين قبلي رفته بود و ماشين ديگري كه شبيه پاترول بود به جايش جلوي در پارك شده بود. ساكهايمان را برداشتيم و عقب ماشين جديد گذاشتيم و چپيديم داخل ماشين. جا براي 5 نفر آدم تنگ بود، اما هر طور بود نشستيم. جاي بعدي كه پامان به زمين رسيد يك ساختمان هشت، نه طبقه ديگر بود. با آسانسور رفتيم بالا. يك آپارتمان بود. فهميديم اينجا قرار است خانه ما باشد: يك واحد تقريباً دويست متري با چهار خواب و آشپزخانه و يك هال بزرگ و بالكني كه طول و عرضش دو برابر بالكن خانههايي بود كه ديده بوديم. داشتم اطراف را برانداز ميكردم كه راهنما گفت وقت نيست؛ ساكمان را زمين بگذاريم و برويم. رام و سربراه دنبالش رفتم.
چيزي نميپرسيدم. اگر هم ميپرسيدم جواب درست و سرراستي نميداد. فقط فهميدم بايد به «ملاقات» برسيم؛ سرساعت دو و نيم! پنج دقيقه بعد ماشين جلوي پاركينگ يك ساختمان نگه داشت. پياده شديم و رفتيم تو. با ريموت كنترل در پاركينگ را بستند. همهجا شد ظلمات. بلافاصله لامپ را روشن كردند. دو تا ماشين بنز كرمي، از همين بنزهاي شخصي و معمولي توي پاركينگ بود. 5 نفر بوديم. گفتند 2 گروه شويد: يك گروه 2 نفره و يك گروه3 نفره. گروه دو نفره ما بوديم. در عقب ماشين بنز اولي را باز كردند و نشستيم. در را كه بستند باز همهجا ظلمات شد. چند ثانيه بعد كه چراغ كوچك بالاي سر را روشن كردند، تازه فهميدم اينجا كجاست: صندلي عقب بنز را با يك پارچة ضخيم مشكي به طور كامل از قسمت جلو جدا كرده بودند. شيشههاي بغل و پشت مطلقاً سياه بود و جاي دستگيره در بازكن خالي بود.
همين موقع راننده نشست. يك نفر ديگر هم نشست سمت شاگرد. اين را از سروصدا و تكانهاي ماشين ميشد فهميد. راننده ماشين را روشن كرد و راه افتاد. كنجكاو بودم روزنهاي توي پنجره بغل ماشين پيدا كنم و از توش آن بيرون را ببينم؛ اما نبود. مطلقاً بسته بود.
پنج دقيقهاي كه رفتيم ماشين ايستاد. پياده شديم. در را كه باز كردند نگاهي به اطراف انداختم؛ يك پاركينگ ديگر بود. با ديوارهاي سيماني سرد. مثل همه آن يك ميليون پاركينگ ديگر توي بيروت. هيچ فرقي با بقيه نداشت. سوار آسانسور شديم. رفتيم بالا. طبقه دوم پياده شديم. اين را از دكمهاي كه راننده، آنجا توي آسانسور زد ديدم. راننده يك جوان 26-25 ساله بود كه به روبوت ميمانست؛ نه لبخندي، نه حرفي. جز يك سلام. آن هم همان اول ديدارمان. راهرو را طي كرديم تا رسيديم به يك سالن اجتماعات. كفشهايم را درآوردم و رفتم تو. نشسته و ننشسته، ديدم كسي از آن طرف سالن صدامان زد. كفشهام جلوي اين يكي در سالن جفت شده بود. پوشيدم. از يك دالان گذشتيم و باز آسانسور. دو طبقه بالاتر پياده شديم. حالا ديگر پاك گيج شده بودم. اتاقي را نشانمان دادند كه شبيه يك اتاق كنفرانس بود و دور تا دورش نقشه چسبانده بودند. نقشه لبنان، كالك عمليات... نشستيم. پنجدقيقهاي كه گذشت آن سه دوست ديگرمان هم از راه رسيدند. باز انتظار. مطمئن شده بودم ما را به ديدن سيدحسن آوردهاند. منتظر بودم سيد در را باز كند و بيايد تو. پنج دقيقهاي كه گذشت در باز شد. يك نفر آمد تو. يك آدم ميانسال بود كه حدوداً بهش ميخورد چهل و دو- سه سالي داشته باشد. يك پيراهن چهارخانه پوشيده بود با يك شلوار جين نوكمدادي. يك كلت دستهقهوهاي هم همراهش بود كه حمايل نداشت. لولهاش را خيلي ساده كرده بود توي شلوار و دستهاش بيرون مانده بود. آمد نشست جلوي ما. گفت: اهلا و سهلا.
به رسم ادب بلند شديم. دست داديم و دوباره نشستيم. حدس زدم محافظ شخصي سيد باشد. باز منتظر سيد مانديم. دو دقيقهاي همانطور در سكوت گذشت. بالاخره همان كه آمده بود گفت: «بفرماييد. شروع كنيم.» هيچكدام رومان نشد بپرسيم پس سيد كي ميآيد. دوستم پرسيد: از كجا شروع كنيم؟ گفت: ميخواهيد چكار كنيد؟ دوستم گفت: ميخواهيم مستند بسازيم. يك مستند چندقسمتي درباره شهداي مقاومت اسلامي لبنان؛ مختصر تحقيقاتي كردهايم، اما آمدهايم كه هم تحقيق ميدانيمان را كامل كنيم و هم كار را شروع كنيم. مرد پيراهن چهارخانه با فارسي شكستهبستهاي كه جالب و دوستداشتني بود گفت: «فردا كار شروع ميكنيد.» حرف «ر» را خوب نميتوانست ادا كند. چيزي ميگفت بين «ر» و «غ». شبيه فرانسويها. بعد شروع كرد به توضيح دادن تاريخچه مقاومت اسلامي لبنان، از اول تا امروز. ضبط نداشتيم. من با كاغذ و قلمي كه روي ميز كنفرانس بود هرچه ميگفت تند و تند مينوشتم. نميخواستم چيزي از قلم بيفتد. چهل دقيقهاي حرف زد تا بالاخره به نقطه رسيد. خوشحال بودم. تقريبا هر چه گفت را يادداشت كرده بودم. سكوتمان طولاني شد. نميدانستيم بالاخره سيد كي ميآيد. براي همين خداحافظي نميكرديم. ميخواستم سكوت را بشكنم. همينطوري بدون مقدمه گفتم: «شما فلاني را ميشناسيد؟» يكي از دوستانم را ميگفتم كه اهل بيروت است. نميدانستم جزو مقاومت است. گفت: «كي؟» به جاي جواب، لهجه و قيافه دوستم را تقليد كردم. غش كرد از خنده. گفت: «آره، ميشناسم.» و اين شد اسباب آشنايي من و او. گفتم: «رزمندگان ما هم توي جنگمان از اين كارها كه شما روي كالك توضيح داديد كردهاند. توي عمليات فتحالمبين...» همينطور يكريز حرف ميزدم و او با لبخند گوش ميكرد. هم او و هم من هنوز تحت تأثير شوخي قبلي بوديم. براي همين هم ميخنديد و گوش ميداد. تا بالاخره من هم به نقطه رسيدم.
 بلند شد. خداحافظي كرد و رفت. ما دوباره نشستيم. منتظر سيد بوديم. همان روبوت آمد دم در. با لهجه عربي گفت: «بفرماييد.» يعني چي؟ تمام شد؟ پس سيد؟ فعلا مهمان بوديم. فرصت چون و چرا نداشتيم. پا شديم دنبالش رفتيم تا پاركينگ. باز همان بنز كرمي و صندلي عقب و چادر سياهرنگ. پنج دقيقهاي كه رفتيم، شاگرد راننده زيپ چادر سياهي را كه صندلي عقب و جلوي بنز را از هم جدا ميكرد باز كرد و نور روز توي صندلي عقب پاشيد. با همان لهجه عربي گفت: «ببخشيد.» پيدا بود همين يك كلمه را بلد است. چون بلافاصله بعد پرسيد: «وين بيتكن؟» جواب دادم: «لا ندري». هنوز لهجه لبناني را ياد نگرفته بودم. سخت و دير ميفهميدم به هم چه ميگويند. گفت: «اوتل، ولّا لا، بالضاحيه؟» ميگفت هتل ميرويم يا خانهمان در ضاحيه است؟ باز گفتم نميدانيم. خودش زنگ زد به راهنمايمان. آدرس را پرسيد. ما را برد تا جلوي خانه. راهنمايمان آنجا منتظر بود تا براي ناهار ببردمان بيرون. سوار ماشين او شديم. توي ماشين كه نشستيم پرسيدم: اين كي بود؟ گفت: كي؟ گفتم: اينكه باهاش ملاقات كرديم. با همان عربي لهجهدار و شكستهبستهاش گفت: اين براي هر چيزي حرف نَميزنه. اون معاون جهادي بوده. منظورش اين بود كه معاون جهادي است. زمان افعال را درست به كار نميبرد. گفتم: معاون جهادي ديگه كيه؟ گفت: «معاون جهادي سيد. اگه اسرائيليها مطمئن شدن اون تو يه جايي هست، تمام اول محله نابود كردن كه بكشنش!» راهنما كمحرف بود. معمولا آدمهاي كمحرف كم دروغ ميگويند. براي همين نميتوانستم قبول كنم غلو ميكند. اما قبولش هم راحت نبود. اگر حرفهايش ميخواست راست باشد، تنها لبنانياي كه من با چنين خصوصياتي ميشناختم اسطوره عملياتهاي جهادي عليه آمريكاييها و اسرائيليها بود؛ كسي كه هميشه از او با عنوان «شبح» ياد ميكردند. اسمش همه جا بود: از انفجار مركز يهوديان در آرژانتين معروف به انفجار آميا گرفته تا انفجار مركز نظاميان آمريكايي در الخُبَر عربستان. قبل از سفرم كه داشتم درباره مقاومت اسلامي تحقيق ميكردم همهجور چيزي درباره مقاومت و لبنان خوانده بودم. از چيزهاي معتبر توي كتابها تا مطالبي كه توي سايتها درباره لبنان و حزبالله نوشته بودند همه را يكدور برانداز كرده بودم. تنها روشي كه ميشد با آن راست و دروغ را فهميد تواتر اخبار در منابع مختلف و نوع روايتشان بود. حب و بغض نويسندهها را از لابلاي اخبار كنار ميگذاشتم و تصويري از آنچه واقعا وجود داشت براي خودم ترسيم ميكردم. اما توي همه آنها اين يكي آنقدر مبهم بود كه دنبال كردنش و تشخيص راست و دروغش راحت نبود. «شبح» متهم همه عملياتهاي جهادي عليه نظاميان آمريكايي و اسرائيلي در دنيا بود: از عمليات مارينز در لبنان كه به كشته شدن دهها نظامي آمريكايي منجر شد گرفته تا عمليات گروگانگيري ويليام باكلي، رئيس سيا در خاورميانه و از آنجا تا ربودن هواپيماي تيدبليو اي 847 در مسير آتن به رم و سرگرداني سه روزه مسافران هواپيما در مسير بيروت به الجزيره. داستانهايي هم كه براي گرفتار كردن او نقل كرده بودند كم نبود. تلاش وحشتناك سرويس زهاي جاسوسي سيا و موساد براي به دام انداختن او در جاهايي كه دور از ذهن بود. مثل اينكه: «سال 1996 ردي از او در يک کشتي پاکستاني در دوحه قطر پيدا شد. عملياتي به نام Return ox براي دستگيري او طراحي شد. کارکشتهترين واحدهاي دريايي ناوگان پنجم آمريکا مستقر در خليج فارس، متشکل از کشتيها و تکاوران اسکادراني از سه واحد ويژه آبيـخاکي مستقل از يکديگر (Amphibious Squadron Three) به علاوه کماندوهاي واحد شناسايي با همکاري واحدهاي حرفهاي غواصان، مأموريت يافتند با حملهاي برقآسا شبح را که در کشتي پاکستاني راهي دوحه قطر بود دستگير کنند. عمليات در آخرين دقايق کنسل شد، چون واحدهاي اطلاعاتي نتوانستند حضور حتمي او را در کشتي تأييد کنند.» و اين شبح كسي نبود جز «عماد مغنيه».
حالا من در بيروت بودم. تا مدتي كه نميدانستم چقدر طول خواهد كشيد هيچ راهي براي تحقيق بيشتر نداشتيم، نه دسترسي به اينترنت، نه عكس و نه چيزي. در طول مدتي كه غذا ميخورديم تا سوار شدن به ماشين و رسيدن به خانه، فقط يك فكر را مرور ميكردم: آيا ممكن است اين كه من امروز ديدمش خود عماد مغنيه باشد؟
* هفته بعد را يكسره مشغول تحقيق و جمعآوري اطلاعات بوديم. نتيجه تحقيقاتمان درباره شهداي مقاومت اسلامي لبنان و عمليات آنها همه يك چيز بود: اينكه ديدار با دبيركل حزبالله گريزناپذير است. يك سر تمام عمليات رزمندگان مقاومت اسلامي به شخص دبيركل وصل بود. مصاحبه با رزمندهها ممكن نبود. جز افراد سازماني حزبالله كه به نوعي سياسي و شناختهشده بودند، كسي اجازه مصاحبه و حضور جلوي دوربين را نداشت. مصاحبه با رزمندگان حزبالله فقط با محو صورت آنها و حتي گاهي در موارد خاص اجبار در تغيير تُن صدا ممكن بود. و البته داناي كل همه رويدادها و عمليات استشهادي و غيره فقط يك نفر بود: شخص دبيركل حزبالله، سيدحسن نصرالله.
به راهنما گفتيم بايد سيد را ببينيم. گفتند: باشد، هماهنگ ميكنيم. منتظر تماس بمانيد. دو سه روزي گذشت. ما همچنان سرگرم تحقيق و مصاحبه با آدمها و ديدن مكانها بوديم. روز سوم بود كه گفتند در خانه بمانيد تا تماس بگيريم.
از صبح زود تا ظهر پاي تلفن نشستيم. اما خبري نشد. ظهر ناهارمان را خورديم و تلويزيون ديديم و حرف زديم تا غروب. اما باز خبري نبود. يازده شب كه شد همه خوابيدند. داشتم لباسهام را اتو ميكردم. دفتر خاطراتم را هم باز گذاشته بودم تا بعد از اتوكشي سروقتش بروم. اين كار هر شبم بود كه تا ساعت دو و سه نيمهشب طول ميكشيد. جزئيات صحبتها و ديدارها را در دفتر مينوشتم تا اسامي و وقايع را فراموش نكنم. ساعت 5/12 شب بود كه تلفن زنگ زد. از ترس بيدار شدن دوستان، سريع گوشي را برداشتم. يك نفر از آن طرف خط با لهجه عربي گفت: «ما جلوي دريم. بياييد پايين.» يكي از دوستان بيدار شده بود. گفت: كي بود؟ گفتم: «ميگن جلوي دريم.» گفت: «خودشونن. سريع لباس بپوش بريم.» لباس پوشيديم و رفتيم جلوي در. دو تا بنز مشكي جلوي در منتظرمان بود. راننده بنز اولي پسري بود كه بيست و دو سه ساله به نظر ميرسيد. تنومند بود. هيكل درشتي داشت. قدش كمي از من بلندتر بود. شايد حدود 180 سانتيمتر. كتاني سفيد پوشيده بود با يك شلوار لي و تيشرت مشكي آرمدار و يك ساعت بزرگ عقربهاي پشت دستش، از آن ساعتها كه ميزان ارتفاع و درجه رطوبت هوا و جهتهاي جغرافيايي را هم نشان ميدهد و سه برابر ساعتهاي معمولي است. به نظرم فوقالعاده خوشتيپ بود. به فارسي شكستهبسته و با لهجه ترميناتور دو گفت: «هركدام يك ماشين.» گفتم: «فقط دو نفريم.» ترميناتور گفت: «هركدام يك ماشين.» من رفتم سمت ماشين جلويي و دوستم عقبي. سوار شديم و راه افتاديم. شب بود. ظلمات. نيازي به پارچه مشكي و... نبود. توي تاريكي چند خيابان را رد كرديم تا رسيديم به يك كوچه. از سر پيچ كوچه كه رد شديم ترميناتور ريموت كنترل را از جلوي داشبورد برداشت و فشار داد. دو سه ساختمان جلوتر از ما، در يك گاراژ باز شد. مستقيم رفتيم توي پاركينگ. آسانسور و بعد چند طبقه بالاتر. ترميناتور گفت: اگر موبايل داريد، بدهيد. من نداشتم. دوستم داشت. داد. منتظر بوديم بيايند ما را بگردند. اما كسي نيامد. فقط همين بود: اگر موبايل داريد، بدهيد.
رفتيم توي يك اتاق. باز هم اتاق كنفرانس. ساعت حوالي يك نصفه شب بود. پنج دقيقهاي نشستيم كه در باز شد. اين بار خود سيد بود. يك نفر ديگر هم همراهش بود. «او». معاون جهادي. كت پوشيده بود. من سرم گرم روبوسي و ديدن سيد بود. روبوسي كه تمام شد نشستيم.
ميز كنفرانس بيضيشكل بود. سيد نشست سر ميز و من كنارش. بعد هم به ترتيب دوستم و دو نفر ديگر كه توي ماشين دومي نشسته بودند. ما همه يك طرف ميز بوديم. سيد به ما اشراف داشت. «او» نشست آن طرف ميز. نميتوانستم وانمود كنم كه كنجكاو نيستم. ميدانستم از چشمهام پيداست. سعي ميكردم خودم را كنترل كنم. به طرز مرموزي حس ميكردم اين خودش است. خودِ خودِ شبح. يكراست زل زده بود توي چشمم. آن طرف ميز درست روبهروي من نشسته بود. بر خلاف همگي ما كه روي صندلي نشسته بوديم توي يك مبل راحتي چرم سياهرنگ فرو رفته بود و داشت ما را نگاه ميكرد. از وقتي وارد اتاق شده بود داشت خيلي آرام، از لاي دندانهاي جلوش سوت ميزد و يكي از سرودهاي مقاومت را كه هرچه فكر ميكنم يادم نيست كدام سرود بود را زمزمه ميكرد. رفتار سيد با او طوري بود كه انگار او را نميبيند. انگار كه اصلا دو نفر نيستند. انگار كه بيست و چهار ساعت خدا با همند و براي هم نامرئي شدهاند.
اولين بار بود كه دبيركل را از نزديك ميديدم. او را فقط توي تلويزيون ديده بودم. دوست نداشتم يك كلمه از حرفهايش هم از دستم در برود. قلم و كاغذ روي ميز كنفرانس را كشيدم سمت خودم و آماده شدم. سيد خوش و بشي كرد. معذرتخواهي كرد از اينكه اين وقت شب با ما قرار گذاشتهاند. گفت تا حالا با بچهها مشغول رتق و فتق امور بوده. وقتي ميگفت بچهها، به «او» اشاره كرد. و بعد منتظر توضيحات ما شد.
در تمام مدتي كه دوست من مشغول توضيح كارهايي بود كه در مدت حضورمان در لبنان كردهايم من حواسم فقط و فقط متوجه او بود. همانطور كه ما را ميپاييد و به حرفها گوش ميداد، همانطور ريلكس و آرام شعرش را زير لب زمزمه ميكرد. انگار كه هنوز نيامده باشد توي اتاق. فضا صميمي تر از آن بود كه كسي متوجه او باشد: رفقا ميوه پوست ميكندند و دوستم توضيح ميداد و او همچنان سرودش را زمزمه ميكرد. پنج دقيقهاي كه گذشت توضيحات دوستم تمام شده بود. نوبت سيد بود كه حرفهاش را شروع كند. صميميت بين سيد و بچههايش براي من عجيب بود. هيچ خبري از تكلف نبود. سيد كه مشغول صحبت شد، من هم مشغول نوشتن شدم. يكسره و تند و تند مينوشتم. فقط يك جا كه بين صحبتهاي سيد مجالي پيش آمد و سرم را بالا گرفتم او را ديدم كه به من زل زده و لبخند ميزند. شايد ياد شوخي قبلي افتاده بود. من هم لبخند زدم. بدجوري لم داده بود. همانطور كه لبخند ميزدم با حركت سر و چشم و ابرو اشاره كردم كه بدجوري توي مبل فرو رفته. سيد باز شروع كرد. تا آمدم بنويسم ديدم سرش را كمي بالا انداخت، پشت چشمي نازك كرد و همانطور با لبخند اشاره كرد كه يعني نگران نباش، طوري نيست!
سيد متوجه ايما و اشارههاي ما دو تا شده بود. خنديد. گفت: «شما به هم چي ميگيد؟» يادم نيست كه خودش متوجه شد يا يكي از ماها توضيح داديم. هرچه بود خنديد. گفت: «ما اينجا همه مثل هميم. وقتش كه برسد همه عملياتي هستيم. من هم كه اينجا نشستهام مثل بقيهام. از اينجا كه ميروم جزئي از بچهها هستم. ما رهبر به آن معنا كه شما ميگوييد اينجا نداريم. رهبر همه ما يكي است. ميدانيد كه».
* نه اسمش را ميدانستم و نه عكسش را داشتم كه به كسي نشان بدهم و سراغش را بگيرم. كارمان يك ماهي طول كشيد. تهران كه رسيدم رفتم سراغ اينترنت. هرچه عكس به اسم «عماد مغنيه» بود را سرچ كردم. هيچكدام عكسها شبيه او نبود. مطمئن شدم كسي كه من ديدهام عماد نبوده. و ديگر پياش را نگرفتم.
پنج سال از آن روز گذشت. نزديك عيد بود. داشتم از سر كار برميگشتم خانه كه دوستم تلفن زد. همان كه در لبنان با هم بوديم. گوشي را برداشتم. گفت: يكي از بچههاي كليدي حزبالله را در سوريه ترور كردهاند. ببين ميشناسي كيست.  بيشتر از يك هفته بود تلويزيون روشن نكرده بودم. سرم گرم كارهام بود. سر كار تلويزيون نداشتيم. خانه كه رسيدم، رفتم سراغ تلويزيون. شبكهها را يكي يكي مرور كردم. خبري نبود. هنوز خبر را اعلام نكرده بودند. رفتم سراغ اينترنت. خودش بود: عماد مغنيه را در محله كفرسوسه سوريه در قلب دمشق ترور كرده بودند. قلبم دوباره به تپش افتاد. صبر نداشتم تا وقت اخبار سراسري برسد: كاش ماهواره داشتم. هر طور بود صبر كردم تا اخبار سراسري. آن وقت بود كه عكسش را ديدم. آرام و نجيب و باوقار، در حالي كه لباس نظامي تنش بود داشت به جايي در دوردست نگاه ميكرد. عكسش هم درست مثل خودش بود. هيچ اثري از خشونت يا پيچيدگي نه در نگاهش و نه در چهرهاش نبود. توي اين پنج سالي كه از ديدار ما گذشته بود فقط كمي چاقتر شده بود. ميتوانستم تصور كنم حالا دبيركل حزبالله چه حالي دارد. بعدها كه شنيدم سيدحسن بر جنازه او تلخ گريسته هيچ تعجب نكردم.
ميتوانم حدس بزنم پرچمي كه بالاي خانه عماد زدهاند سرخ است: سرخ، به نشانه ثار. فقط يك چيز را نميدانم: اينكه سيد تاوان اين خون را چطور خواهد گرفت. به نقل از رجا نیوز
|